My Daughter

یادداشت های فرزندم ماندانا وحیدی

انشای من (ماندانا وحیدی، کلاس هشتم، ۲۴ دی ۱۳۹۴):

موضوع انشاء: مادر

میم مثل مادر. مادری که برای تک تک لحظه های زندگی فرزندانش لحظه های زیبای خودش را فدا کرد؛ مادری که برای به دنیا آوردن و بزرگ کردن فرزندانش جوانی و زیبایی اش را فدا کرد و جز فکر کردن به فرزندش به هیچ چیز دیگری نمی اندیشید. کسی که برای راحتی و خوش حالی فرزندانش راحتی و خوش حالی خودش را فدا کرد. چه بسیار شب هایی که کنار بالین فرزندش تا صبح بیدار بود، چه بسیار دقایقی که برای بزرگ کردن فرزندانش تلف شد. مادری که به دخترش آموخت جهان ارزش به نمایش گذاشتن زیبایی هایش را ندارد. مادری که به دخترش آموخت به هرکسی اعتماد نکند زیرا هرکسی ارزش اعتماد پاک او را ندارد. مادری که به پسرش آموخت همه ی دختران را مانند خواهر خودش بداند و با دختری که دوستش دارد طوری رفتار کند که دوست دارد دیگران با خواهر خودش همان گونه رفتار کنند. مادری که به دختر و پسرش آموخت که به چشمانشان بیامورند که هرکسی ارزش دیدن ندارد. مادرم فرشته است، فرشته ای که برای بغل کردن من بهشت را زیر پاهایش نهاد. مادر است دیگر؛ می ترسم برای دیدن من از بهشت به جهنم بیاید.

 

در باره ی من (پاییز ۱۳۸۹):

من ماندانا وحیدی هستم، متولد ۱۶ اردیبهشت سال ۱۳۸۱ در بیرجند، مرکز استان خراسان جنوبی. اکنون در دبستان آزاده و در کلاس سوم درس می خوانم. معدل من در سال های پیش ۲۰ بوده و همچنین امسال در امتحانات ثلث معدل من ۲۰ شده است. علاقه ی شخصی من آزمایش کردن و نقاشی و طراحی است. بعضی وقت ها کتاب داستان می خوانم. من تاکنون داستان های “جک و لوبیای سحر آمیز”، “عسلی آشپز میشه”، “هایدی دختری در کوهستان”، “بزبز قندی”، “سیندرلا”، “ادوین عقاب نوک طلایی”، “حسنی یه سرخ پوست شده”، “نانو، کوتوله ی شگفت انگیز”، “دیو و دلبر”، و “حضرت سلیمان (ع)” را خوانده ام. اکنون از داستان هایی که خوانده ام، چند داستان برایتان نقل می کنم:

۱. داستان “جک و لوبیای سحر آمیز” (ناشر: اعتماد/۱۳۸۴، نویسنده: برادران گریم، مترجم: زهرا حصار پرور، بازنویس: جواد داعی، شابک: ۵-۰۷-۸۵۱۰-۹۶۴، کتابخانه ملی ایران: ۲۸۴۳۳-۸۰م)
در زمان های قدیم کشاورز فقیری زندگی می کرد. او یک پسر تنبل به نام جک داشت. بالاخره روزی از روزها کشاورز از دنیا رفت. از او تنها یک گاو برای همسرش و پسرش باقی ماند. جک و مادرش با شیری که از همان گاو می نوشیدند، روزگار می گذراندند. آنها هر روز صبح شیر گاو را به بازار می بردند و می فروختند. اما یک روزصبح گاو دیگر شیر نداد و آنها بی پول شدند. مادر جک از روی ناچاری به او گفت:”به بازار برو، گاو را بفروش و با پول آن مقداری گندم تهیه کن تا آنها را بکاریم”. جک هم به بازار رفت. او در راه به پیرمردی برخورد کرد. پیرمرد از او پرسید:”جک، آیا گاوت را با این دانه ی لوبیای سحر آمیز عوض می کنی؟”. جک ابتدا قبول نکرد اما پیرمرد گفت:”اگر تو این لوبیا را امشب بکاری، تا صبح آن قدر بزرگ می شود که به آسمان می رسد”. جک هم بالاخره قبول کرد و گاوش را با لوبیای سحر آمیز عوض کرد. جک وقتی به خانه برگشت، مادرش فریاد زد:”تو چه قدر نادانی! ما داریم از گرسنگی می میریم و تو این کارها را می کنی؟!”. او این حرف را زد و لوبیا را از پنجره بیرون انداخت. صبح روز بعد، جک بیدار شد و بیرون رفت. اما ناگهان چشمش به ساقه بزرگ لوبیا افتاد که تا آسمان رشد کرده بود. جک تصمیم گرفت از ساقه لوبیا بالا برود و ببیند که ساقه ی آن تا کجا رفته است. پس، او بالا و بالاتر رفت تا این که بالاخره وارد ابرها شد. او روی ابرها قصر سنگی بزرگی را مشاهده کرد. جک به طرف قصر حرکت کرد. او ناگهان زن قوی هیکلی را روی پله های قصر دید. جک مؤدبانه از زن پرسید:”آیا شما می توانید به من مقداری غذا بدهید؟”. زن گفت:”بله. بیا داخل تا برایت چیزی بیاورم” و خودش به آشپزخانه رفت. اما چند لحظه بعد قصر به شدت لرزید: بام! بام! بام! زن گفت:”زودباش بیا اینجا!” و  او را به داخل اجاق خاموش هل داد. جک همان طور که یواشکی بیرون را نگاه می کرد، چشمش به قول بزرگی افتاد که وارد آشپزخانه شد. او نعره زد:”فی، فی، فوم! این بوی چیست که به دماغم می خوره؟!”. زنش جواب داد:”شاید بوی شام دیشب است”. غول با این جواب زنش راضی شد و نشست تا غذایی را که همسرش برای او آماده کرده بود، بخورد. وقتی غذایش را تمام کرد، شروع به شمردن پول هایش کرد و طولی نکشید که به خواب رفت. خرخر او آن قدر شدید بود که تمام قصر را تکان می داد. جک آهسته از اجاق بیرون آمد. یکی از کیسه های طلا را برداشت، به سختی آن را تا کنار ساقه ی لوبیا برد و از ساقه پایین رفت تا این که به سلامت به خانه رسید. مادرش که از سلامتی پسرش مطمئن شده بود، خیلی خوشحال شد. آنها چند روز را با آن طلاها به راحتی سپری کردند تا این که طلاها تمام شد. جک دوباره از ساقه ی لوبیا بالا رفت تابه قصر غول رسید. زن غول دوباره او را به خانه برد و به او مقداری نان و شیر داد. اما قبل از این که او غذایش را تمام کند، قصر شروع به لرزیدن کرد: بام! بام! بام! درست وقتی که جک به داخل اجاق پرید، غول هم با یک مرغ وارد شد. او در حالی که مرغ را روی میز می گذاشت، به مرغ دستور داد:”برای من تخم بگذار!”. مرغ هم فوراً یک تخم طلایی گذاشت. غول چند بار این کار را کرد، اما بالاخره خسته شد و خوابید. جک که مطمئن شد غول خوابیده است، آهسته از اجاق بیرون آمد، مرغ را برداشت و به طرف ساقه ی لوبیا دوید. او وقتی به خانه رسید مرغ سحر آمیز را به مادرش نشان داد. او مرغ را روی میز گذاشت و دستور داد:”برای من یک تخم بگذار! مرغ هم یک تخم طلایی گذاشت”. جک خیلی به خودش مغرور شده بود، اما مادرش گفت:”جک، من نمی خواهم که تو دیگر از آن ساقه ی لوبیا بالا بروی، چون خیلی خطرناک است”. اما جک باز حوصله اش سر رفت و تصمیم گرفت دوباره از قصر دیدن کند. بنابراین یک روز صبح خیلی زود بلند شد و از ساقه ی لوبیا بالا رفت. او از میان یک پنجره ی باز وارد قصر شد، اما بعد از چند لحظه صدای آشنایی را شنید: بام! بام! بام! غول وارد شد و یک چنگ طلایی را روی میز گذاشت. او به چنگ دستور داد تا آهنگ بزند. چنگ هم یک آهنگ زیبا نواخت. غول باآن آهنگ به خواب رفت و خرخرش به آسمان بلند شد. جک آهسته به طرف میز رفت. چنگ را برداشت و به سوی در قصر دوید، اما یک دفعه چنگ با صدای بلند فریاد رد:”ارباب، من را نجات بده!”. غول با یک تکان بیدار شد. او با خودش گفت:”بوی آدمیزاد می آید”، و به طرف صدا نگاه کرد. غول جک را دید، نعره کشید و گفت:”من تو را می خورم!” جک که خیلی ترسیده بود، فرار کرد و از ساقه لوبیا پایین آمد. غول هم به دنبال او پایین رفت. جک در حالی که از ساقه ی لوبیا پایین می آمد، فریاد زد:”مادر! مادر! برای من یک تبر بیاور!”. مادرش هم با تبری که در دست داشت، بیرون آمد. اما وقتی چشمش به غول افتاد، خیلی ترسید. جک پایین پرید. تبر را گرفت و ساقه ی لوبیا را قطع کرد. ساقه ی لوبیا به همراه غول به زمین افتاد و به این ترتیب غول قصه ی ما مرد. جک از این که دید مادرش از دست کارهای او ناراحت است، خیلی غمگین شد و به مادرش قول داد که از آن به بعد باعث ناراحتی او نشود. جک از آن روز به بعد به کشاورزی پرداخت تا مادرش را خوشحال کند. آنها هر دو هر روز در مزرعه کار می کردند و به آهنگ زیبایی که چنگ می نواخت، گوش می دادند. مرغ سحر آمیز هم هر روز برای آنها تخم طلایی می گذاشت.

۲. عسلی آشپز میشه (ناشر: انتشارات ندای شریف/۱۳۸۷، نویسنده: مرضیه جوکار، تصویرگر: سارا مظلوم، شابک: ۱-۰۳-۵۲۶۹-۶۰۰-۹۷۸، شماره کتابشناسی ملی:۱۲۴۹۸۳۲)
مادر عسلی غذاهای خوشمزه ای می پخت. همه از دست پخت او تعریف می کردند. همه می گفتند:”به به !! چه آش خوشمزه ای! چه ماکارونی با مزه ای! چه حلوای شیرینی! عجب خانم با سلیقه ای!”. عسلی دلش می خواست مثل مادرش باشد، می پرسید:”مامان من هم می تونم مثل شما آشپزی کنم؟”. مادر می گفت:”آره دختر نازم. وقتی که بزرگ شدی.” عسلی می گفت:”حالا هم می تونم. غذا پختن که کاری نداره!” مادر می خندید:”فکر می کنی آشپزی آسونه؟”. عسلی فکر می کرد آشپزی کار ساده ای است. با خودش می گفت:”همه چی رو با هم توی قابلمه می ریزیم، پر از آب می کنیم و می گذاریم روی اجاق. بعد دیگه خودش می پزه. به همین آسونی!”. یک روز دوست عسلی به خانه ی آنها آمد. عسلی به مادرش گفت:”می شه برای ستاره کیک بپزم؟”. مادر پرسید:”خودت تنهایی؟ مگه تو بلدی؟ از کجا یاد گرفتی؟”. عسلی جواب داد:”از برنامه ی آشپزی تلویزیون. کیک پختن کاری نداره مامانی”. مادر لبخندی زد و گفت:”باشه عزیزم، پس من می رم سبزی پاک کنم. اگه کاری داشتی منو صدا بزن، باشه؟”. عسلی و ستاره توی آشپزخانه تنها شدند. ستاره پرسید:”حالا باید چی کار کنیم؟”. عسلی دور و برش رو نگاه کرد و پرسید:”اگه گفتی برای پختن کیک چی لازم داریم؟”. ستاره گفت: “یک مرغ تپلی که برامون تخم بذاره”. عسلی خندید و گفت:”نه خیر! توی یخچال تخم مرغ داریم. مواد لازم برای پختن کیک: آرد، شیر، تخم مرغ”. آنها دست به کار شدند. یک بسته آرد را توی طرف خالی کردند. هر چی تخم مرغ در یخچال بود یکی یکی توی ظرف شکستند. یک پاکت شیر و یک قاشق پر از وانیل هم اضافه کردند. بعد با همزن شروع کردند به هم زدن. عسلی خیلی زود خسته شد و گفت:”هم زدن دیگه بسه”. ستاره گفت:”ای وای شکر یادمون رفت!”. عسلی چند قاشق شکر توی خمیر ریخت. ستاره گفت:”این کمه. بیشتر بریز”. عسلی قوطی شکر را توی خمیر خالی کرد و گفت:”اینجوری شیرین تر می شه. خمیر کیک خیلی سفت شده بود. عسلی گفت:”بهتره یک لیوان آب هم بریزیم”. ستاره گفت:”ای وای! حالا خمیر شل شد. دیگه آردسفید نداریم. حالا چیکار کار کنیم؟”. عسلی گفت:”عیب نداره آرد نخودچی می ریزیم. خوشمزه می شه”. چند قاشق آرد نخودچی ریختند. خمیر باز هم سفت شد. دوباره آب، دوباره آرد …. عسلی گفت:”بسه دیگه حالا خوب شد. بریزمش توی قالب”. قالب به شکل سیب بود. عسلی با خوشحالی گفت:”جانمی جان!این هم کیک سیب من”. بعد مادرش رو صدا زد و گفت:”مامانی می شه کیک رو بگذارید روی فر؟”. روی میز آشپزخانه ظرف های کثیف تلنبار بود. مادر با لبخند گفت:”به به! چه خانم های کدبانویی!”. بعد قالب رو توی فر گذاشت و گفت:”تا ۳۰ دقیقه ی دیگه حاضر می شه”. عسلی گفت:”۳۰ دقیقه خیلی دیره! نمی شه زودتر بپزه؟”. مادر گفت:”نه عزیزم. باید به اندازه ی لازم توی فر بمونه”. نیم ساعت بعد قالب را از فر بیرون آوردند. عسلی و ستاره با دیدن کیک تعجب کردند. اصلاً پف نکرده بود و رنگ عجیبی داشت. مادر به روی خودش نیاورد، دو تکه برید و توی بشقاب گذاشت. ستاره یک ذره خورد، اخم کرد و گفت:”این که مزه کتلت می ده! چقدر هم شیرینه!”. عسلی با ناراحتی گفت:”ما که این همه زحمت کشیدیم! همه چیز توش ریختیم”. مادر گفت:”من که گفتم آشپزی آسون نیست. باید هر چیزی رو به اندازه استفاده کنی. مثلاً شما چند تا تخم مرغ استفاده کردید؟”. عسلی گفت:”۵ تا”. ستاره گفت:”نه بابا! ۶ تا بود”. مادر گفت:”برای یک کیک سیب به اندازه ی این قالب، ۲ تا تخم مرغ کافی بود. برای آرد و شیر و شکر هم باید از پیمانه استفاده کنید. تازه، شما روغن هم توی خمیر نریختید. خمیر رو هم به اندازه ی کافی هم نزدید. یک چیز دیگه هم یادتون رفت!”. عسلی گفت:”چی؟”. مادر گفت:”سیب. مگه نمی خواستید کیک سیب درست کنید؟”. ستاره گفت:”عجب کیک سیبی درست کردیم!”. مادر خندید و گفت:”اشکالی نداره. برای بار اول کارتون خوب بود. حالا با همدیگه یک کیک خوشمزه درست می کنیم. موافقید؟”. ستاره گفت:”ولی ما همه چی رو تموم کردیم”. مادر گفت:”من میرم آرد و شیر و شکر بخرم. شما هم اینجا رو مرتب کنید. ظرف که بلدید بشورید؟”. عسلی و ستاره به هم نگاه کردند و خندیدند. وقتی مادر رفت، عسلی گفت:”فردا می خوام آش رشته بپزم. تو هم بیا”. ستاره پرسید:”مگه بلدی؟ نکنه مثل کیک سیب بشه!”. عسلی با خنده گفت:”این دفعه از مامانم یاد می گیرم”. ستاره گفت:”ما می تونیم نخود لوبیاها رو پاک کنیم”. عسلی گفت:”حالا می بینی! من یک آشپز ماهر می شم. مثل مامانم”.

۳. هایدی دختری در کوهستان (ناشر: انتشارات فرهنگ مردم با همکاری انتشارات رعنا/۱۳۸۶، بازنویسی: معصومه جمالی مهر، تصویرگر: فریبا صدقی پور، شابک: ۵-۰۸-۸۷۵۸-۹۶۴-۹۷۸، کتابخانه ملی ایران:۳۹۸۳م)
صبح یک روز آفتابی، خاله دتی و هایدی از کوه زیبای آلپ بالا می رفتند تا به کلبه ی پدر بزرگ بروند. پدر بزرگ هایدی، پیرمردی اخمو بود. او به تنهایی در بالای کوهستان زندگی می کرد. خاله دتی تند تند راه می رفت و هایدی که مجبور بود بدود، گفت:”خاله جان، خسته شدم”. خاله دتی گفت:”دیگه چیزی نمونده، بیا”. وقتی به کلبه ی پدر بزرگ رسیدند، خاله دتی در زد. پیرمرد با صدای خشنی گفت:”کیه؟ چه کار داری؟”. خاله دتی گفت:”منم، هایدی را آوردم”. وقتی پیرمرد در را باز کرد، عصبانی و اخمو بود. دتی گفت:”من چهار سال از این دختر مراقبت کرده ام. اما باید برای کار به فراکفورت بروم. دیگر نوبت توست که از هایدی مراقبت کنی”. هایدی این حرف ها را نشنید، چون با بزغاله ها و پیتر مشغول بازی شده بود. وقتی هایدی به کلبه پدر بزرگ برگشت، هوا تاریک شده بود. پدر بزرگ از هایدی پرسید:”حتماً خیلی گرسنه ای؟”. هایدی مؤدبانه جواب داد:”بله پدر بزرگ”. پدر بزرگ برای هایدی کمی نان، پنیر، و شیر بز آورد. هایدی شیر را با اشتها سر کشید و خنده کنان گفت:”این خوشمزه ترین شیری است که تا به حال خورده ام”. صدای جذاب و خنده های شاد هایدی، پدر بزرگ را نیز شاد و سرحال می کرد و از غم و غصه رهایی می داد. پدر بزرگ از کاه و علف، تختخوابی نرم و گرم برای هایدی ساخت. هایدی با خوشحالی به تختخواب خودش رفت و آن قدر از پنجره ی کنار تختش به ستاره ها نگاه کرد تا خوابش برد. صبح روز بعد، هایدی با صدای مع مع بزغاله ها از خواب بیدار شد. پیتر می خواست بزغاله ها را به چرا ببرد. هایدی از پدر بزرگش اجازه گرفت و همراه او رفت. در پایان روز، آسمان سرخ شد. هایدی از پیتر پرسید:”چرا آسمان سرخ شده؟”. پیتر جواب داد:”در کوهستان وقتی خورشید غروب می کند، آسمان سرخ می شود”. بعد گفت:”دیگر وقت رفتن به خانه است”. آن ها دوستان خوبی شده بودند. پیتر، یک مادر بزرگ پیر و مریض داشت. چشم های پیرزن نمی دید. یک روز هایدی به دیدن او رفت و برایش شعر خواند. روزهای زیادی گذشت. هایدی در کنار پدر بزرگش بسیار خوشحال بود. او از زندگی در کوهستان لذت می برد تا این که یک روز خاله دتی به دیدن آن ها آمد. او می خواست هایدی را با خود به فراکفورت ببرد. تاجر ثروتمندی که خاله دتی در خانه اش کار می کرد، برای دختر فلجش همبازی می خواست. اما هایدی نمی خواست به فرانکفورت برود و همبازی آن دختر شود. خاله دتی گفت:”آنجا به تو خیلی خوش می گذرد. حتی می توانی برای مادر بزرگ پیتر، هر چه قدر بخواهی نان سفید خوشمزه بیاوری”. هایدی با خوشحالی پرسید:”واقعاً می توانم؟”. خاله دتی گفت:”البته که می توانی”. تصمیم هایدی عوض شد و پدر بزرگ هم دیگر حرفی نزد و فقط رفتن آن ها را تماشا کرد. آن ها سوار قطار شدند و با هم به فراکفورت رفتند. در فراکفورت، کلارا دخترک فلج، منتظر آمدن همبازی اش بود. مادر کلارا، خیلی وقت پیش مرده بود. پدرش هم به خاطر کارهای تجاری، همیشه در سفر بود. خانم روتن مایر، خدمتکار خانه، مدیر و مسئول آن خانه بود. خانم روتن مایر از هایدی پرسید:”در مدرسه چه چیزهایی یاد گرفته ای؟” هایدی جواب داد:”من تا به حال به مدرسه نرفته ام”. از این جواب، خانم روتن مایر عصبانی شد و به خاله دتی نگاه کرد. خاله دتی از خجالت سرش را پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت. هایدی و کلارا، خیلی زود با هم دوست شدند. آن ها تمام روز با هم بودند. با هم بازی می کردند. با هم غذا می خوردند. با هم درس می خواندند. هایدی موقع شام، نان های سفید را برای مادر بزرگ پیتر جمع می کرد و در جیب پیش بندش می گذاشت. چند روز که گذشت، هایدی فهمید که خانم روتن مایر از کارهای او خوشش نمی آید. او مرتب می گفت:”هایدی این کار را بکن، هایدی این کار را نکن”. هایدی وقتی تنها می شد، گریه می کرد. او به یاد روزهای خوبی که در کوهستان گذرانده بود، می افتاد. یک شب وقتی خانم روتن مایر مشغول قفل کردن درهای ساختمان بود، صدای عجیبی شنید. او یکی از خدمتکاران را صدا کرد و با هم وارد سالن پذیرایی شدند. آن ها دیدند که یکی از درها باز است. ناگهان شبح سفیدپوشی از کنار آن ها گذشت. خانم روتن مایر از ترس جیغ بلندی کشید و با مرد خدمتکار فرار کرد. او نامه ای به پدر کلارا نوشت و از او خواست که به خانه برگردد. چند روز بعد، پدر کلارا از پاریس برگشت. او از دوستش که دکتر بود، خواهش کرد شب را در منزل آن ها بماند تا با هم مراقب خانه باشند. نیمه شب شد. کم کم داشت خوابشان می گرفت که شبح سفید را دیدند. شبح، هایدی بود. او لباس خواب سفیدش را پوشیده بود. دکتر وقتی با هایدی صحبت کرد، فهمید که دل هایدی برای کوهستان تنگ شده و از ناراحتی زیاد در خواب راه می رود. پدر کلارا تصمیم گرفت او را به خانه اش در کوهستان بازگرداند. هایدی نان های سفید را در چمدانش گذاشت و روز بعد با قطار به کوهستان برگشت. پدر بزرگ با خوشحالی منتظر او بود. هایدی با دیدن پدر بزرگ، خودش را در بغل او انداخت و گفت:”پدر بزرگ، من برگشتم”. پدر بزرگ او را بوسید و اشک هایش بر صورت پر چین و چروکش جاری شد. او به دیدن پیتر و مادر بزرگش رفت. نان های سفید را هم با خودش برد. مادر بزرگ پیتر در حالی که از خوشحالی گریه می کرد، گفت:”وای خدای من! یعنی واقعاً خودت هستی هایدی؟”. بعد از چند روز، از کلارا نامه ای رسید. او نوشته بود که در فصل بهار برای دیدن هایدی به کوهستان می آید. هایدی از این خبر خیلی خوشحال شد. وقتی کوه و دشت پر از گل و سبزه شد، کلارا به کوهستان آمد. هایدی تمام روز را با کلارا مشغول بازی شد و پیتر را فراموش کرد. پیتر از این موضوع ناراحت بود. او تنها مانده بود. به همین دلیل هم یک روز صندلی چرخدار کلارا را به دره پرت کرد. او می خواست با این کار، کلارا را به خانه اش بازگرداند. اما وقتی دید که کلارا از این کار ناراحت شده، از کارش پشیمان شد. آن وقت با هایدی کمک کردند تا دوباره کلارا بتواند راه برود. کلارا، اول فقط روی پاهایش می ایستاد ولی طولی نکشید که توانست راه برود. وقتی پدرش به کوهستان آمد و راه رفتن دخترش را دید، بسیار شگفت زده شد ولی خیلی خوشحال بود که کلارا دوباره می تواند راه برود و روحیه ی خوبی پیدا کرده است. کلارا نمی خواست از پیش هایدی برود. پدرش قول داد هنگامی که بتواند بهتر راه برود، به او اجازه بدهد به کوهستان بیاید و آن وقت هر چقدر دلش خواست پیش هایدی و دوستانش بماند. کلارا گفت:”اگر این طور باشد، من به زودی به دیدن تو خواهم آمد”. همه از این حرف کلارا خندیدند. کلارا و هایدی از هم جدا شدند. کلارا به طرف فراکفورت می رفت و هایدی در ایشتگاه قطار ایستاده بود و برایش دست تکان می داد. هایدی مطمئن بود که به زودی کلارا را خواهد دید. پدر بزرگ و پیتر هم مطمئن بودند. به همین دلیل، هایدی بسیار خوشحال و امیدوار به دیدن دوستش بود.

۴. بزبز قندی

۵. سیندرلا

۶. ادوین عقاب نوک طلایی

۷. حسنی یه سرخ پوست شده

۸. نانو، کوتوله ی شگفت انگیز

۹. دیو و دلبر

۱۰. حضرت سلیمان (ع)

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *